تبليغاتX
بر روی ما نگاه خدا خنده می زند - 3




















بر روی ما نگاه خدا خنده می زند

ماسیده

لبخند من کف بشقاب بی ذوقی ام

ماسیده

تمام اشتیاقم...

دستم را زده ام زیر چانه ام... این پا و آن پا می کنم

می خواهم بروم

نمی دانم از کجا به کجا

فقط می خواهم غرق شوم

غرق رفتن

شایدهم فرار می نامندش

نامش را کار ندارم

مفهومش ارضایم می کند

چه

حرفهای مزحکی است مریم... آه مریم... می خواهم... زیاد... حتی این روزها مردن را هم شجاعت کرده ام... نه نه... ابلهانه مردن را هم.... می خندم... و به در کمد سمانه تکیه می دهم و می گریم... حرص می خورم...آرام آرام و اگر کسی وقتهای خالی مرا بخواهد... من ساکت خواهم بود... چون وقتهایم خالی نیست... وقتی ندارم... وقتهای من لیزند... کم و لیز.... نمی مانند تا ببخشمشان... خسته؟ دیوانه شدی؟ من خستگی ناپذیر عوضی هستم... من عوضی ترین خستگی ناپذیر دنیا... نمی دانم... نه دروغ گفتم... دروغ هم بلدم... در لباس صداقت... ماهرانه... با ماده و تبصره... البته که ترک کرده ام... که چه... نگویم بلدم؟؟... بلدم بلدم بلدم... کمک هم می خواهم اما نمی خواهم... استادم می گفت مهم است اما برای من مهم نیست البته مهم است ها اما مهم نیست.... نمی دانم... اما او می دانست... خستگی و انزجار... شاید به همین زودی... و اشک نهایی... شاید همین فردا شب... اما امشب... فکر نکنم... نه فکر نکنم... وفکر کنم چون هیچ اتفاقی امشب نمی افتد هیچ گاه به فرداشب نرسیده ام... آن فردا شبی که من و تبرم می رفتیم بت بشکنیم... حیف... یک فحش جدید هم اختراع کرده ام... وقتی که به خودم می گویم حالم دگرگون می شود از بس که بر می خورد به من: شل وامونده!!!! خیلی معنی بد بد بدی دارد... باور کن... یک زمان برای اینکه به دیگران کمک کنم خودم را چنان ابله نشان می دادم که گاهی آنها هوس ترحم به من به سرشان می زد...و دیروز از دست تمام آدمهای توی اتوبوس عصبانی بودم... چون هیچ کدامشان نمی دانستند می شود نوبتی نشست... که نه من خسته شوم نه تو... حیف که ما در گیر ظواهریم و باید چیزی بگیریم که بیارزد تا چیزی بدهیم... کاش معیار ارزیدنمان آسمانی بود... باید برای پیرزنی بلند شویم که به خودمان افتخار کنیم... اما برای جوان هم سن سالمان نه!... به چه درد می خورد این تقسیم استراحت.. هان؟ امروز را روز بدبیاری نام نهادم... و هزار خاطره خوب دارم از امروز... و اگر روز خوش شانسی اسم می گذاشتم باز دم غروب آهی برای کشیدن داشتم... من از این در هم تنیدگی خوشم می آید... گاهی.... آه... گاهی دلم می خواهد با حسرت بگویم: خدای من کجاست؟ آن خدایی که رفیقم بود... رفیق من این روز ها کجاست... و انگار همه چیز و همه کس از طرف خدا با من حرف می زنند.... انگار خدا گفته باشد... مریم من کو؟... مریم تو کجایی؟ من اینجام... همان جای همیشگی... سرقرار... قبل تو آمده ام... مدتهاست... تو کجایی مریم...تو کجایی؟ و من لال می شوم وقتی همان ندا به من می گوید... مریم من ؛ این روزها جای تو خالیست!!! لال می شوم و سرخ و پر بغض می شوم...نازک می شوم... و بعد ، درد و قنج دل و خماری و  عادت.... هرچه که آفتی است برای نازکی انسان... به سراغم می آید... و نمی فهمم چه طور می شود که آنچنان بغضی به خمیازه ای منطقی ختم می گردد... خدایا... خدایا... خدایا... شرم دارم که بگویم نرو... اما التماس می کنم نرو... کمی بیشتر باش... کمکم کن... ولی انگار مریم... تو زیادی مستی... و زیادی هواست پرت است!... آه... خدایا.......... و نمی دانم چه پیش خواهد آمد... نمی دانم.... فعلا که هنوز فردا شب نیامده که بدانم.... بگذریم... بگذریم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ من نمیفهمم از این بگذریم به چه برسیم مریم؟؟ یادم می آید خاله ام نیایش جوانی مرا مسخره کرد، وقتی خلوت کرده بودم و گفت... نیایش به جز خدمت خلق نیست... چون خودش روزها بود که به خدمت خلق می پرداخت... جوانی من هم به خاله خندید چون نمی دانست درست این شعر را و نمی دانست که اول خدا... بعد همه چیز... و نمی دانست گاهی خدمت خلق می شود بت آدم... و نمی دانست خودش چقدر بدبخت است... درست مثل آنانکه مطمئنند درستکارند اما وقتی که فرصت کلا تمام شد متوجه می شوند به اشتباه رفته اند... بیچاره خاله... که همه چیز را زیر پایش گذاشت و در خدمت خلق چنان غرق شد که تعریف ابتدایی اسلام را از یاد برد... بیچاره من که می خواهم از گفتن از خدای خود بگذرم!!!! بگذریم!!!!!!!!!؟

خدای من... فقط فردای قیامت که من نامرتب آمدم... شاید بگویی مریم! تو آینه نداشتی که اینطور آمدی؟ من به تو می گویم آینه هایی که برایم فرستادی خشک مقدس شدند و وقتی به سراغشان رفتم گفتند... لطفا برو کافر جان و بجز خدا را نخوان... و به روی مبارک نیاوردند که دارند لقب جانشین تو را در زمین یدک می کشند... من هم سرم را انداختم پایین و آمدم... چون من آشغال عوضی نادون بی لیاقت نه نه... من شل وامونده... هیچ وقت به فکر حفظ داشته هایم نبودم که بتوانم در هنگام نیاز از آنها استفاده کنم... همیشه شلوغ بوده اتاقم... همیشه بهم ریخته بود آرشیو دارایی هایم... لعنت به من... که من هم آینه ی زنگار گرفته ای بیش نبودم که با صدای نازک گفت: لطفا زنگار مرا در خودت نشان بده آینه... اما دیگر نتوانست آینگی آینه را نشانش دهد و رابطه تمام شد!!! خول شدی تب دار. خول شدی....

فقط یک جمله: آینه بیا... بیا و از عواقب آینگی ات نترس... بیا و آینگی کن و به خدا بسپار... هر چه داری کمی انفاق کن... و برکتش را ببین

آه  .... کاش همه می دانستند دادان فرصتی است کوتاه... و از دست هم چنگ می زندند این فرصت را....  نه اینکه فکر کنند گرفتن فرصتی است غنیمت... و هیچگاه از دست مخلوقی چیزی را خود نمی گرفتند!...آیا من می دانم؟

 

 

....

نمی دونم چرا... امشب... آپ پایینی رو که کردم... منتظر تک تکتون بودم... جالبه که هیچ کی نیومد!فقط جالب بود برام... همین!

نوشته شده در چهارشنبه 23 آبان1386ساعت 0:22 قبل از ظهر توسط مریم|


Design By : Night Skin